هستم به خدا


از عاقلان حساب دلم را جدا کنيد/حرف و حديث کهنه خود را رها کنيد/
چيزي به شب نمانده به خلوت که ميرويد/قدري دل شکسته ما را دعا کنيد/
اين دست هاي ساده و خالي دخيلتان/ما را فقط به رسم رفاقت دعا کنيد
زندگي آرام است، مثل آرامش يك خواب بلند. زندگي شيرين است، مثل شيريني يك روز قشنگ. زندگي رويايي است، مثل روياي ِيكي كودك ناز. زندگي زيبايي است، مثل زيبايي يك غنچه ي باز. زندگي تك تك اين ساعتهاست، زندگي چرخش اين عقربه هاست، زندگي راز دل مادر من. زندگي پينه ي دست پدر است، زندگي مثل زمان در گذر...


شاهنامه ای سرودم
به پشت سر هم گذاشتن کلماتی
که می خواستند طوماری شوند
ونمی شدند !
رویاهایم را نوشته بودم
اما
جان مایه ی کلامم
فاصله ی زیادی داشت تا حرف شاعران...
صدا، برایم آشناست ،
اما هر چه فکر می کنم،
نمی شناسمش!
مدتی با ناشناس حرف می زنم
از نحوه ی خندیدنش
تمام تیرگی های ذهنم روشن می شود،
چه دورانی با هم داشتیم
و من چه فراموشکار شده ام،
گویا از وقتی که یک نفر خیانت کرد
دلم ، ناعادلانه بقیه را نیز ترک کرده بود !
چه قدر اشتباه کردم...
چه قدر دلتنگش بودم...


برایت
دلتنگی عصر پاییز را می فرستم
مثل کلاغ های دم غروب
هیچ جا نیستم
فقط گاهی
یکی از پرهایم می افتد.....


وقتي تنها شدم ؛ فهميدم قصه ي مادربزرگها درست بود: هميشه يكي بود يكي نبود

ميخواهم از جنس خدا بودن لذت ببرم و خدايا از تو ميخواهم ..بدبخت ترين باشم.. تنها ترين باشم.. بي كس ترين باشم ولي جز تو التماس ديگري نكنم و دستم را به نشانه ي نياز جز تو به پيش كس ديگري دراز نكنم.

براي ان عاشق بي دل مي نويسم كه حرمت اشكهايم را ندانست
براي ان مينويسم كه معناي انتظار را ندانست،
چه روزها و شبهايي كه به يادش سپري كردم
براي ان مينويسم كه روزي دلش مهربان بود
مي نويسم تا بداند دل شكستن هنر نيست
نه دگر نگاهم را برايش هديه ميكنم ، نه دگر دم از فاصله ها ميزنم
و نه با شعرهايم دلتنگي ها را فرياد مي زنم
مي نويسم شايد نامهرباني هايش را باور كند

امروز را برای ابراز احساسات به عزیزت غنیمت شمار
شاید فردا احساس باشد ولی عزیزی نباشد

ماجرای شاخه گل

وقتي 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ...صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زير انداختي و لبخند زدي... وقتي که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم سرت رو روي شونه هام گذاشتي و دستم رو تو دستات گرفتي انگار از اين که منو از دست بدي وحشت داشتي وقتي که 25 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم .. صبحانه مو آماده کردي وبرام آوردي ..پيشونيم رو بوسيدي و گفتي بهتره عجله کني ..داره ديرت مي شه |
وقتي 30 سالت شد و من بهت گفتم دوستت دارم ..بهم گفتي اگه راستي راستي دوستم داري .بعد از کارت زود بيا خونه وقتي 40 ساله شدي و من بهت گفتم که دوستت دارم تو داشتي ميز شام رو تميز مي کردي و گفتي .باشه عزيزم ولي الان وقت اينه که بري تو درسها به بچه مون کمک کني وقتي که 50 سالت شد و من بهت گفتم که دوستت دارم تو همونجور که بافتني مي بافتي بهم نکاه کردي و خنديدي |
وقتي 60 سالت شد بهت گفتم که چقدر دوستت دارم و تو به من لبخند زدي... وقتي
که 70 ساله شدي و من بهت گفتم دوستت دارم در حالي که روي صندلي راحتيمون
نشسته بوديم من نامه هاي عاشقانه ات رو که 50 سال پيش براي من نوشته بودي
رو مي خوندم و دستامون تو دست هم بود وقتي که 80 سالت شد ..اين تو بودي که گفتي که من رو دوست داري.. نتونستم چيزي بگم ..فقط اشک در چشمام جمع شد اون روز بهترين روز زندگي من بود ..چون تو هم گفتي که منو دوست داري |
مادر مهربان
ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟
مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك. پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت... ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود
شمع جمع شاپرکهایی رضا
ای کلید ساده مشکل گشا
آن گل زیبا گل خوشبو تویی
ای رضا جان، ضامن آهو تویی
با نگاهت چون کبوتر کن، مرا
تا بگیرم اوج، خوشحال و رها

از نگاه تا گناه
پلک ها که
باز است،در چشم انداز ما خیلی چیزها قرار دارد،دور یا
نزدیک،خوب یا بد،روا یا ناروا،حلال یا حرام.
چشم هم ،مثل دست و زبان و گوش و دل ،محدوده های (ورود
ممنوع )دارد.
مگر به هر چه دیدنی است ،باید نگریست؟
مگر هر چه جلوی چشممان قرار گیرد،مجاز به تماشاییم؟
مگر من حق دارم دفترچه ی تو را بی اجازه ات بخوانم؟
مگر تو مجازی که بی اذن دوستت ،کیف و کمد او را باز
کنی؟
یا به جیب او دست ببری با آلبوم عکسش را نگاه کنی یا
نامه ای را که برای دیگری آمده ،بی اجازه ی او باز کنی
و بخوانی؟
اگر در خانه یا اتاقی باز بود،مگر باید داخل آن را دید
زد؟
مگو که:دوست است و صمیمی،مابا هم این حرفها رو نداریم!
البته اگر رفاقت ها و صمیمیت ها تا این حد باشد ،مساله
ای نیست.لیکن نمی توان همه جا،نسبت به همه کس ،و همیشه
چنین نظری داشت.
اگر این اطمینان در کار است ،حرفی نیست.
ولی...
تاسف آور آنجاست که وی با صراحت بگوید :راضی نیستم
نگاه کنی ،و ما مشغول خواندن نامه و دفتر او باشیم،یا
عکسهای آلبومش را تماشا کنیم!
بگوید:به وسایل من دست مزن،و ما به وارسی کیف و کتاب و
جیب و اتاقش بپردازیم.
ناگفته نماند:
چشمی هم که حریم زندگی شخصی دیگران را مراعات
نکند،دیگر حرمت و ارزشی ندارد،واگر کورش کنند؛ تاوانی
بر آن نیست!
دید زدن به خانه ی دیگران هم از این قبیل است.
و...
همینگونه است چشم چرانی و نگاه های نا پاک و غرض آلود.
قانون نیز ممنوع کرده که کسی،نامه ی دیگران را
بگشاید؛یا سرزده به خانه ی کسی وارد شود ،یا به
مکالمات تلفنی مردم گوش دهد و استراق سمع بکند.
گوش دادنهای مخفیانه،نگاه های دزدکی ،دید زدنهای غیر
مجاز؛وارسی های بی اجازه،همه و همه ناپسند و حرام است.
هر کس محدوده ای از امور شخصی و زندگی خصوصی خود را
،از دید و نگاه و آگاهی دیگران پنهان می دارد.در این
محدوده دیگران هم موظف به حفظ حریمند.
این که در روایات نگاه را تیری از تیرهای شیطان به
حساب آورده اند ،تنها نگاه شهوت آلود به نوامیس مردم
نیست ،مصداقهای دیگری هم دارد.ملاک داشتن یا نداشتن
مجوز برای نظر ونگاه است.
اگر موردی و محلی ناروا بود ،دیده را باید فروبست.
وگرنه این پلکها برای چیست؟
حضرت رسول (ص)در آخرین جمعه ی ماه شعبان و در استقبال
رمضان،خطبه ای مفصل خواند.در این خطبه ی شعبانیه از
جمله سفارشهایی که کرد،چنین بود:
((غضوا عما لا یحل النظر الیه ابصارکم))
چشمهای خود را از آنچه نگاه به آن برای شما حلال
نیست،بپوشانید و فرو بندید.
گاهی نگاه اول ،نگاه دوم را در پی دارد.
و همینگونه استمرار نگاه ها ...وسرانجام افتادن به
حرام.
آری بین گناه و نگاه می تواند رابطه باشد.
چرا قلبمان را هدف و آماج تیرهای مسموم شیطانی سازیم؟
چرا نگاهمان را به گناه آلوده کنیم؟
از کجا که برخی منظره ها ،عکسها ؛فیلمها دام ابلیس
نباشد که عفاف و پاکی ما را به بند کشد؟
توانایی و اراده ی ما،در عمل خود را نشان می دهد.
تا چه حد از عهد ه ی کنترل نگاه بر می آییم؟
دو پلک است که گاهی باز است و گاهی بسته،
و...هر دو به اختیار ما!!!!!
در این گشودن و بستن چشم ،هزار رمز و راز و درد و
درمان و طاعت و معصیت و روا و ناروا نهفته است.
آنان که اهل ادعایند و دم از اراده می زنند باید
بتوانند حریف نگاه خود باشند.و این دو پلک سبک و لطیف
وزیبا و مطیع فرمان را،بر آنچه نباید ببندند.اگر
نتوانیم چشم و نگاه را زیر فرمان داشته باشیم،دیگر چه
ادعایی؟
دوستان!
حیف است که از راه نگاه ،به جهنم برویم!
گریه هایم بی بهانه.
می خورد بر سقف قلبم .
خسته است این قلب تنگم.
بی قرار دیدن تو ![]()
ورق میزنم....چند صفحه به عقب دوباره چند صفحه به جلو،میگردم ...در سطر سطر نوشته ها،دنبال کوچکترین رد پاها.....
هیچ نشانی از تو نیست جز همان چند کلمه که خودت نوشتی.نمیدانم کی و کجا تو را جا گذاشتم.
باید بیشتر بگردم ..شاید ردی...نشانی...
نا امیدانه ورق میزنم.....گم میشوی.
مرتب کنم انگار از من گریخته اند و ذهنم خالی است و شاید به خواب رفته است به رویائی شیرین به
لحظه های ناب مستی که شاید فقط یکبار در زندگی اتفاق بیفتد به ان تصویر ازلی که در قاب آینه افتاده
است به ان جام جهان نما که روح جستجو گر ما زمان و مکان را در می نوردد تا شاید نشانی از او بیابد.
دلم می خواهد با تو حرف بزنم با تو که از همه کس به من نزیدیک تری دلم می خواهد این سر اندیشه
پرست را گردن بزنم و در کنار تو بمانم دلم می خواهد در بستر تو باشم مثل کودکی هایم که با تو
یکرنگ بودم اما دریغ چه زود تو را فراموش کردم و کودکی ام را به دست باد سپردم.از دیدن عکس خودم
در آئینه وحشت دارم چقدر سیاه و زشت و چندش اور است چرا باران نمی بارد تا کویر دلم را ابیاری کند
دریغ از قطره ای مهربانی!!!
آرزو کردم تو در کنارم باشی ای محبوب من
اما تو بی اعتنا از کنارم گذشتی
چیز زیادی از تو نمی خواهم
فقط لحظه ای مهمان رویای من باش!!!
نظر ریاضی دان در مورد زن و مرد
روزي از دانشمندي رياضيدان نظرش را درباره زن و مرد پرسيدند.
جواب داد:
اگر زن يا مرد داراي ( اخلاق) باشند پس مساوي هستند با
عدد يک =1
اگر داراي (زيبايي(هم باشند پس يک صفر جلوي عدد يک
ميگذاريم =10
اگر (پول) هم داشته باشند دوتا صفر جلوي عدد يک
ميگذاريم =100
اگر داراي (اصل و نصب) هم باشند پس سه تا صفر جلوي عدد
يک ميگذاريم =1000
ولي اگر زماني عدد يک رفت (اخلاق) چيزي به جز صفر باقي
نمي ماند و صفر هم
به تنهايي هيچ نيست ، پس ان انسان هيچ ارزشي نخواهد
داشت.
رو به رویم ایستاده ای . هنوز هم نفس هایت سرد است...منجمد میشوم از دم سرد تو!
اما
آتش در چشمانت شعله میکشد،و زبانت سعی در گداختن این هیزم تر دارد!
کلمات را پشت سر هم به نخ میکشی و سعی میکنی به گردنم بیاویزی ...بوی پشیمانی خفه ام میکند....
من میگریزم و تو مثل شبحی به دنبالم......
از خواب می پرم.یادم باشد فردا قبل از هر کاری خوابم را به آب روان بگویم.
قطعا خاک و کود لازم است تا گل سرخ بروید
اما گل سرخ نه خاک است نه کود
کل کل دو تا شاعر درباره زن و مرد
به نام خدایی که زن آفرید / حکیمانه امثال من آفرید
خدایی که اول تو را از لجن / و بعداً مرا از لجن آفرید !
برای من انواع گیسو و موی / برای تو قدری چمن آفرید !
مرا شکل طاووس کرد و تورا / شبیه بز و کرگدن آفرید !
به نام خدایی که اعجاز کرد / مرا مثل آهو ختن آفرید
تورا روز اول به همراه من / رها در بهشت عدن آفرید
ولی بعداً آمد و از روی لطف / مرا بی کس و بی وطن آفرید
خدایی که زیر سبیل شما / بلندگو به جای دهن آفرید !
وزیر و وکیل و رئیس ات نمود / مرا خانه داری خفن آفرید
برای تو یک عالمه کِیْسِ خوب / شراره ، پری ، نسترن آفرید
برای من اما فقط یک نفر / براد پیت من را حَسَنْ آفرید !
برایم لباس عروسی کشید / و عمری مرا در کفن آفرید
به نام خدایی که سهم تو را / مساوی تر از سهم من آفرید
پاسخ دندان شکن از نادر جدیدی :
به نام خداوند مردآفرین / که بر حسن صنعش هزار آفرین
خدایی که از گِل مرا خلق کرد / چنین عاقل و بالغ و نازنین
خدایی که مردی چو من آفرید / و شد نام وی احسنالخالقین
پس از آفرینش به من هدیه داد / مکانی درون بهشت برین
خدایی که از بس مرا خوب ساخت / ندارم نیازی به لاک، همچنین
رژ و ریمل و خط چشم و کرم / تو زیباییام را طبیعی ببین
دماغ و فک و گونهام کار اوست / نه کار پزشک و پروتز، همین !
نداده مرا عشوه و مکر و ناز / نداده دم مشک من اشک و فین!
مرا ساده و بیریا آفرید / جدا از حسادت و بیخشم و کین
زنی از همین سادگی سود برد / به من گفت از آن سیب قرمز بچین
من ساده چیدم از آن تک درخت / و دادم به او سیب چون انگبین
چو وارد نبودم به دوز و کلک / من افتادم از آسمان بر زمین
و البته در این مرا پند بود / که ای مرد پاکیزه و مهجبین
تو حرف زنان را از آن گوش گیر / و بیرون بده حرفشان را از این
که زن از همان بدو پیدایشات / نشسته مداوم تو را در کمین !
♣♣♣♣♣♣♣♣♣
داستان یک آشنایی و ازدواج اینترنتی!
وقتی شروع به خواندن
کردم، آنفدر مطالبش مرا جذب کرد که تمام آرشیوش را هم
یک به یک خواندم و وقتی به خودم اومدم دیدم سه ساعت
تمام است که در حال خواندن این وبلاگ هستم...
● آشنایی:
من بعد از اینکه درسم تمام شد،ازطریق یکی ازدوستانم با
یک شرکت مهندسی آشنا شدم ودر آنجا شروع به کار
کردم.اما ازآنجا که این شرکت تازه تاسیس شده بود ،هنوزکار
خیلی جدی برای انجام دادن نداشتم واگرهم کاری بود، وقت
چندانی نمیگرفت.
من هم برای گذراندن وقت با ایترنت کار می کردم.آن موقع
هنوز وبلاگ نویسی مثل حالا اینقدر همه گیر نشده بود و
تعداد وبلاگهای موجود خیلی کم بود.من هم بیشتر وقتم را
با خواندن این وبلاگها به خصوص وبلاگهای ادبی می
گذراندم. تا اینکه یک روز یکی از دوستان قدیمی انجمن
ادبی دانشکده لینک وبلاگش را برایم فرستاد.من هم
وبلاگش را خواندم و از آنجاکه مطلب خواندنی زیادی
نداشت طبق عادت به سراغ لینکهای کنار صفحه اش رفتم.
یکی از آنها را باز کردم... یک صفحه ء آبی باز شد...وقتی
شروع به خواندن کردم، آنفدر مطالبش مرا جذب کرد که
تمام آرشیوش را هم یک به یک خواندم و وقتی به خودم
اومدم دیدم سه ساعت تمام است که در حال خواندن این
وبلاگ هستم... شعرها، مطالبی در مورد رفتار شناسی عشق
که برایم بینهایت جالب بود...نفد کتابهای مختلف و....
در همین حال به طور اتفاقی همان دوستم که از طریق او
با این شرکت آشنا شده بودم، آمد و من هیجان زده او را
پای کامپیوتر بردم و گفتم بیا ببین چی کشف کردم و
بیشتر شعرهای آن وبلاگ را برایش با شوق و ذوق خواندم.

بعد از آن چنانکه تقریبا رسم بود، بدون آنکه بدانم
نویسنده این مطالب اصلا چه کسی است، برایش میل زدم و
گفتم که از نوشته هایش چقدر لذت برده ام.
فردای آنروز جواب داد و تشکر کرد و من هم در جواب
دوباره آدرس وبلاگ خودم را به او دادم.
به این ترتیب روابط ایمیلی ما ادامه پیدا کرد ، به این
صورت که شعرهای همدیگر را نقد می کردیم و نظرمان را
نسبت به نوشته های همدیگر میگفتیم. تنها اطلاعاتی هم
که از هم داشتیم رشته های تحصیلی مان بود و اینکه من
تهران هستم و او شمال.
تا اینکه یک بار که هردومان آنلاین بودیم برای اولین
بار شروع به چت کردیم... باز هم در مورد شعر و فلان
شاعر و فلان انجمن ادبی....
گاهی تقریبا هفته ای یکی دوبار با هم چت می کردیم و از
این طریق همدیگر را بیشتر می شناختیم...و نوشته های
جدید همدیگر را هم در وبلاگهایمان می خواندیم.در این
مدت نه تنها همدیگر را ندیده بودیم(حتی عکس همدیگررا)
بلکه هیچوقت تلفنی هم حرف نزده بودیم.
حدود سه چهار ماه به این ترتیب گذشت تا نزدیک عید من
برایش نوشتم که ما داریم به شمال(تنکابن) می رویم.او
در جواب شماره تلفن اش را نوشت و گفت شمال که آمدی به
من زنگ بزن تا همدیگر را ببینیم.
من هم اصلا نمیدانستم فاصله تنکابن تا بهشهر که محل
زندگی اوست چقدر راه است...چند روزی گذشت تا ما به
تنکابن رفتیم.درتمام این مدت که من اورا می شناختم،
مادرم هم با اشعار او آشنا شده بودند. چون من هرچه شعر
خوب در اینترنت پیدا میکردم برای مادرم که خودشان هم
شاعر هستند می خواندم.بنا براین مادرم بدون اینکه
بدانند او کیست از طریق شعرهایش کمی با او آشنا بودند.
من که نمیدانستم چطور باید با وجود پدر و برادرم با او
در شهری غریب قرار بگذارم، موضوع را به مادرم گفتم.
مادرم که گمان می کردند موضوع فقط یک دیدار شاعرانه
است قبول کردند.
و من هم برای اولین بار به او زنگ زدم. خودش گوشی را
برداشت. و من گفنم که الان ما تنکابن هستیم.او گفت
برنامه ها و شیفت بیمارستان را جور می کنم و فردا میام.
اما وقتی من فهمیدم فاصله بهشهر تا تنکابن پنج- شش
ساعت راه است با خودم گفتم بعید است بیاید! آنهم توی
عید با این شلوغی جاده ها!
شماره موبایلم را دادم که اگر آمد بتوانیم همدیگر را
پیدا کنیم.
فردا شد و من دل توی دلم نبود که اگر بیاید من کجا و
چطوردور از چشم پدر و برادرم با او قرار بگذارم....زمان
گذشت و حدود ساعت چهار بعد از ظهر روز چهارم فروردین
درحالیکه خانواده در حال استراحت بودند زنگ زد و گفت
رسیده.و به خاطر شلوغی راه به جای پنج شش ساعت، نه
ساعت توی راه بوده!
من گفتم بگذار ببینم چطور میتوانم برنامه را جور کنم.
جاییکه ما اقامت داشتیم خارج از شهر بود و من نمی
توانستم این مسیر را تنها بروم. به مادرم گفتم و خلاصه
به سختی پدر و برادر را به بهانه ای راضی کردیم. در
این فاصله سیامک چند بار زنگ زد و چون هیچکدام شهر را
خوب بلد نبودیم بالاخره یکجا قرار گداشتیم و من به او
گفتم که با مادرم میایم.
او مشخصات خودش را گفت که فلان لباس تنم است و من هم
گفتم که با چه ماشینی میاییم.
بالاخره رسیدیم.ایستاده بود کنار یک پل.سوار ماشین
شد.من حواسم به رانندگی بود و او با مادرم در مورد
شعرحرف می زد. رفتیم یک کافی شاپ نشستیم. و باز هم در
مورد شعر و شاعری صحبت کردیم.
تا اینکه زمان گذشت و پاشدیم که او دوباره ماشین بگیرد
و تمام این راه را برگردد بهشهر.و من تمام مدت فکر می
کردم چطور ممکن است کسی این همه را ه را بیاید برای
دیداریکساعته کسی!!
● خواستگاری:
بعد از آن ارتباطمان بیشتر اینترنتی و گاهی هم تلفنی
ادامه پیدا کرد...بعضی وقتها که دلم گرفته بود یکدفعه
توی اینترنت پیداش می شد و چت می کردیم و دلم کلی باز
میشد...
دفعه دوم که همدیگر را دیدیم اردیبهشت ماه، برای
نمایشگاه کتاب بود که به تهران آمده بود و با دوستان
قرارگذاشتیم و همگی به نمایشگاه رفتیم. دیدار کوتاهی
بود و حتی فرصت نشد چند کلمه ای با هم حرف بزنیم ...
و دیدار سوم در یک قرار دسته جمعی اینترنتی در سفره
خانه حاجی بابا بود که آنهم در جمع دوستان گذشت..
بنابراین عمده ارتباطمان از طریق اینترنت بود و نه در
دیدارهای حضوری.یک بار دیگر هم در منزل یکی از دوستان
مشترک اینترنتی همدیگر را دیدیم و دفعه بعد در یک شب
شعربود که آنجا بیشتر توانستیم با هم همصحبت شویم.این
پنج دیدار در طول چهار ماه صورت گرفت... این مدت برای
او کافی بود که مرا بشناسد و تصمیم خودش را بگیرد.روز
بعد از آخرین دیدارمان در شب شعر، از سر کار برمیگشتم
و در مترو بودم که زنگ زد... تمام راه خانه را موبایل
به دست، توی تاکسی و اتوبوس و خیابان حرف زدیم...
همان شب دوباره زنگ زد...گفت که الان باید بروم سر کار
و فقط زنگ زدم که چیزی را بهت بگویم که تا حالا به
هزار زبان گفته ام........ .و از من خواستگاری کرد.
مدت یک ماه و نیم هرشب دو سه ساعت با هم تلفنی حرف می
زدیم تا من بتوانم او را بهتر بشناسم و تصمیم خودم را
بگیرم.در این مدت چون او شمال بود و من تهران زیاد نمی
توانستیم همدیگر را ببینیم و عمده ارتباطمان از طریق
تلفن بود و او سعی می کرد در این صحبت ها خودش را به
من بشناساند. دفعه اول تنها به خانه مان آمد و با
خانواده ام آشنا شد و موضوع را به مادرم گفت…من خودش
را تقریبا شناخته بودم…با توجه به اینکه در مورد
ازدواج هرگز نمی شود صد در صد مطمئن بود و به شناخت
رسید مگر اینکه دل به عشق بسپاریم….عشق، نه احساسی خام
و زودگذر که البته تشخیص بین این دو با تدبیر ممکن است.
اما مشکل اصلی من این بود که باید شهرم را ترک می کردم
و برای زندگی با او به شمال می رفتم و این مساله تصمیم
گیری را برای من خیلی دشوار می کرد.من سرکار می رفتم و
از شغلم خیلی راضی بودم… دوستان زیادی داشتم که مدام
آنها را می دیدم و دوری از آنها و به خصوص از خانواده
ام برایم بیشتر شبیه یک کابوس بود….اما… او ارزش همه
اینها را داشت… شاید از دست دادن این چیزها تاوان به
دست آوردن او بود….او که عشق مبنای اصلی زندگی اش است
و بر این پایه جلو آمده بود و به عشق خود ایمان داشت….
دفعه بعد با خانواده اش آمد. خانواده هامان تفاوت
زیادی با هم نداشتند و مادر هردومان فرهنگی اند و
خوشبختانه مساله ای برای بروز اختلاف وجود نداشت.
● ازدواج:
چند روز بعد از این خواستگاری رسمی و درست یک ماه و
نیم بعد از آن شب که موضوع را به من گفت من تصمیم خودم
را گرفتم… و به او جواب مثبت دادم. به همان یقینی
رسیده بودم که او در خودش دیده بود.شعار عشق و عاشقی
خیلی ها سر می دهند اما باید سره را از ناسره تشخیص
داد. در این مدت احساس من به او روز به روز بیشتر می
شد و خصلت های بهتری در او کشف می کردم… موضوع بسیار
مهم علایق مشترک ما بود به چیزهایی از قبیل شعر و
موسیقی که نه به عنوان یک سرگرمی بلکه به عنوان اصول
مهم زندگیمان به آنها نگاه می کنیم که با وجود اختلاف
بسیار در رشته های تحصیلیمان(پزشکی و مهندسی برق)،
باعث می شد حرف همدیگر را به خوبی درک کنیم.
به هرحال من بعد از مدتی از کارم استعفا دادم و راهی
دیار سبز شمال شدم! و الان یکسال است که در اینجا
زندگی می کنم.و او با لطف و مهربانی اش نمی گذارد من
هیج احساس غربت و تنهایی کنم. تقریبا ماهی یک بار به
تهران می رویم تا من خانواده و دوستانم را ببینم.
من گفتم:
تو بزرگتر از آنی که مرا به کردارم بسنجی،
یا به خطایم بلغزانی،آقای من مگر من چیستم؟
دعای ابوحمزه ثمالی
و تو گفتی:
تو در برابر مصیبت صبر کن،خودم جبرانش میکنم،
طوری که روز قیامت از این که برایت ترازویی بگذارم
یا دفتر اعمالت را ورق بزنم،شرم خواهم داشت.
عدة الداعی/ابن فهدحلی

يا رب ز تو امروز عطا مي طلبم
هشياري و بخشش خطا مي طلبم
مقبــولي روزه و نمــاز و طاعات

آیا زمستان سختی در پیش است؟
مردان قبیله سرخ پوست
از رییس جدید می پرسن: «آیا زمستان سختی در پیش است؟»
رییس جوان قبیله که هیچ تجربه ای در این زمینه نداشته،
جواب میده:
«برید هیزم تهیه کنیدو.»
بعد میره به سازمان هواشناسی کشور زنگ میزنه:
«آقا امسال زمستون سردی در پیشه؟»
پاسخ: «اینطور به نظر میاد!»
پس رییس به مردان قبیله دستور میده که بیشتر هیزم جمع
کنند
و برای اینکه
مطمئن بشه یه بار دیگه به سازمان هواشناسی زنگ میزنه:
«شما نظر قبلی تون رو تایید می کنید؟»
پاسخ: «صد در صد»
رییس به همه افراد قبیله دستور میده که تمام توانشون
رو برای جمع آوری هیزم بیشتر صرف کنند.
بعد دوباره به سازمان هواشناسی زنگ میزنه:
«آقا شما مطمئنید که امسال زمستان سردی در پیشه؟»
پاسخ: «بگذار اینطوری بگم؛ سردترین زمستان در تاریخ
معاصر!!!»
رییس: از کجا می دونید؟»
پاسخ: «چون سرخ پوست ها دیوانه وار دارن هیزم جمع می
کنن.» !!!
بیایید اینگونه باشیم.مثل دریا ..دریا دل
دریا ،هم موج و توفان دارد و هم آرامش و سکون.
گاهی خشم آلود و کف بر لب است
گاهی آرام و رام.
اما...وسعت و عمقش ،بی کرانگی و زلالی اش ،جها ن های
پنهان در ژرفایش ،عظمت آن را نشان می دهد.
هزاران نهر و رود ،به دریا می ریزد و همه را می پذیرد.
هزاران نهنگ و کشتی و صخره را در خود جای می دهد و خم
به ابرو نمی آورد.
دریا دلی انسان همان شرح صدر اوست.
تحملش نسبت به همه حرفها و نیش ها و طعنه ها ،صبوریش
در برابر مشکلات و رنج ها.
ایستادگی اش در مقابل طوفان حوادث و موج مصیبت ها و
سیل ناکامیها.
با دیگران چگونه باید برخورد کرد؟
برخی ،نیکی را با نیکی پاسخ می دهند.این انسانیت است.
برخی ،نیکی را با بدی جواب می دهند.این هم لئامت و
پستی است.
کسانی هم هستند که بدی را با خوبی ،جفا را با وفا ،بی
ادبی را با ادب،بی حرمتی را با احترام،سیئه را با حسنه
و عصبانیت را با حلم و بردباری پاسخ می دهند.چه خصلت
های خدایی و بزرگی!
اینها نشانه ی همان دریا دلی ست.
و هر کسی دریادل نیست!
چرا رابطه های دوستی ،گاهی به هم می خورد و رفاقتها به
کدورت تبدیل می شود؟
به صدها دلیل .یکی هم کم ظرفیتی .
کسی که دلش به اندازه ی یک انگشتانه است ،طاقت شنیدن
یک ( تو) ندارد.
چرا گاهی میان زن و شوهر ،یا دو همکار وهمدرس ،یا دو
برادر و همسایه،به هم می خورد؟
صرفا برای اینکه او حرفی گفته و این نتوانسته تحملش
کند.
یا اینکه او رفتاری داشته که این نتوانسته هضم کند.
یا آنکه هر حرفی را به دل گرفته ،سخنان سخت و سنگین را
نتوانسته فرو ببرد و خم به ابرو نیاورد.
میزان وسعت نظر و شرح صدر و دریادلی خود را می توانی
در رابطه با دیگران و حرفها و عملهایشان به دست آوری.
بگذار فرازی بر این دعا داشته باشیم و سپس به خودمان
نمره و امتیاز بدهیم:
خدایا!توفیقم ده که هر که با من، از در فریب در آید،
من با او خیر خواهی کنم،
هر که به من بدی کرد ،به او نیکی کنم،
هر که محرومم ساخت ،عطایش کنم.
هر که از من برید ،با او بپیوندم،
هر که پشت سر بدی مرا گفت،من خوبیهایش را بر زبان آرم...
راستی اینها نشانه ی چه چیزی جز دریادلی ست؟
و چه لذتی می برند آنان که این گونه اند!
یکی خشم خود را نسبت به کسی در یک انتقام فرو می نشاند،
دیگری با برخوردی کریمانه ،گذشت می کند و می بخشد و
صفای جانش را به نمایش می گذارد.
در عفو لذتی است که در انتقام نیست.
خود این نیز نشان دیگری از همان شرح صذر است.
مگر پیامبر مشرکان قریش را در فتح مکه نبخشید؟
بدی کردن هنر نیست.
کاروان بزرگی از بدکاران و کینه توزان و بدخواهان و
حسودان و تنگ نظران و تند خویان و بد دهنان ،در جاده ی
تاریخ در حرکت بوده و هستند.
سعی کن در این کاروان نباشی!
حیف نیست که انسان حقیر باشد و به پستی زندگی کند؟!
منتظرم چقدر انتظار سخته
چقدر سخته که منتظر باشی
چشمت به جاده باشی
منتظر باشی ببینی کی میاد
انتظار زجر آوره
بمیرم برای مادرایی که بچه هاشونو به جبهه میفرستادن
بعد منتظر میموندن ببینن دسته گلاشون کی بر میگرده
تا حالا واقعا منتظر کسی یا چیزی بودین ؟
طعم تلخ انتظارو کشیدین ؟
میفهمین چی میگم؟

آقا جون خستم دلم گرفته بسه پس کی میخوای بیای
بیا ببین بیا ببین چه دنیایی شده
آدما چقدر راحت دروغ میگن چقدر راحت تهمت میزنن عین خیالشونم نیست
انگار یادشون رفته میخوان دو وجب جا بخوابن
انگار یادشون رفته اون دنیایی هم هست که باید جواب بدن
آقا جون بیا
میدونم خیلی وقتا دلتو شکوندم
اما کمکم کن کمکم کن خوب باشم
آقا جون بیا چشمام به راهت مونده
منتظرتم بیا
دوستان بیاین همه با هم برای ظهورش دعا کنیم
از خودش و خدا بخوایم که بیاد
وقتی ما مشتاقانه دعا کنیم حتما میاد
جمعه است دوست داشتم جمکران بودم
اما ...